خط خطی های یک تصویر گر
من برگشتم اما چیز تازه ای به همراه نیاوردم ... من برگشتم اما خالی تر از هر زمان دیگه ای بودم ... جنگیدم اما ... شکستم .... نه این که شکست خورده باشم ... نه ... شکست در من بود .... صبح شادم و شب افسرده ... صبح می خندم و شب فریاد و در آغوش می کشم .... هنوز نمی دونم هنوز نمی تونم خودم و رها کنم .... باد من و به هر جایی می کشونه .... بی سرزمین تر از باد بودم و حالا باد هم از من دوری می کنه .... مثل قاصدکی که گیر کرده توی دستای یه بته ی خار اشک میریزم و آزادی می خوام ... باید پیغامی ببرم ... باید برم اما ... هه ... میدونی دلم برات تنگ شده ؟ نه ... معلومه که نمی دونی ... تو هم مثل همه ی این آدم ها سرگردون و بی خاطره شدی ... تو هم ... بهار .. بهار .... بهاره لعنتی ... فریاد .
| Design By : Night Skin |


