خط خطی های یک تصویر گر
وقتی به گذشته های زندگیم نگاه میکنم چیزی به جز تصویری ساده از چند نفر نمی بینم بقیه همه سایه هستن ... و همه ی اون چند تصویر یا چشم هاشون بستس یا به سمت دیگه ای نگاه می کنن .... مثل نقاشی هام .... دوست ندارم نگاهی رو خیره به خودم ببینم .... وقتی یه نفر این حرف و میزنه یعنی وقتی من این حرف رو میزنم تو نباید به حرفم توجه کنی .... باید نگاهم کنی و شاید هم .... دلم می خواد این روزها بگذره ... بد جور زندگیم رو هواس ... این که ندونی تکلیفت چیه .... پ . ن : چطوری ؟ سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت تا که آن نغمه ی جان بخش تو از دور شنید اندر این مزرعه ی آفت زده ی شوم حیات شاخه ی امیدی بر خواست چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی بر سر شاخه ی سر سبز امید دل من که تو کی می خوانی .... این آخرین چیزی بود که بهم گفت ... دوستی از دیروز ها ی من .... پ .ن : بعد از این می خوام با اسم خودم توی این بلوگ بنویسم ... بارونک نقابی بود تا خودم رو از خودم پنهان کنم .... نوشته های جدید شاید تصویر تازه ای از من به شما نشون بده .... تصویری بد ... خوب ... قبلا معذرت می خوام از همه ی کسایی که من رو جوره دیگه ای شناختن ....
![]()
| Design By : Night Skin |



