خط خطی های یک تصویر گر
این روزها که می شکفم از نگاه توست ... تصویر این صورت از جلوی چشمام پاک نمیشه .. حالت نگاه خستش از پشت قاب اون عینک ته استکانی قدیمی ... کنار پیچ اون کوچه بود که دیدمش ... زنبیل سنگین و دنبال خودش می کشید .. فلاکت از سرو روش میبارید ... گوشه ی چادر رنگ و رو رفتش و به دندون گرفت .. دستش و به دیوار سیمانی کشید ... ایستاد برای یه لحظه نگاهش به نگاهم گره خورد ... الان یه هفتس نوک مداد و روی کاغذ میزارم تا طرحی بزنم از تصویرش توی ذهنم ... چیزی جز چشماش روی کاغذ نمیشینه ... دستهاش .. دستهاشو گم کردم .. باید راه برم .. باید توی شلوغی خیابونا راه برم و دستهاش و پیدا کنم ... باید زیر بارونا دنبال خستگی تنش بگردم ... باید دنبالش بگردم .. پ. ن : هوووم کافه ۷۸ ...

| Design By : Night Skin |



