تبليغاتX
خط خطی های یک تصویر گر


خط خطی های یک تصویر گر





















 

 

 

 

   امروز زندگی متولد شد ...

امروز آفتاب درخشان تر تابید ...

امروزدست هایی نا مرعی  با یه چرخش شدید من و به سمت زندگی پرتاب کرد

امروز یه روزه دیگس برای یه جور دیگه نفس کشیدن ...

برای بی نیازی از هر نیازمندی خندید ....

امروز روز شمردن ثانیه های رفتن کسی نیست ...

امروز هیچ کس نمیره ...

امروز هیچ کسی نمیاد ...

امروز و باید رقصید ...

امروز و باید نوشید ..

امروز و باید نفس کشید ...

امروز باید عشق بازی کرد ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 11 توسط ساناز| |

 

 

 

 

نگاه ...

تا امروز نشده بود ...

طرحی بزنم ...

تصویری نگاهی

غمی ...

توی صورتش که نگاه می کنم اشکهام سرازیر میشه ..

این دونه های احماقانه ی احساس ...

غم توی این نگاه موج میزنه ...

تصویر زنی که شباهت زیادی به من داره ...

شباهتی که شاید من و به دور دور های زندگی می کشونه ..

به زمانی که احتمالا تعداد زیادی

 موی سپید سایه روشنی از پیری به نگاهم می آویزه ....

 

نمی دونم باید تا انتهای این چهره پیش برم و اشک بریزم ..

یا از همین حالا نیمه کاره رهاش کنم و به سراغ بازی با یه تخیل دیگه برم ..

دنیای تصویر گریم داره یه جورایی تغییر می کنه ..

نگاهم به رنگها به فرم ها به ریتم ها تغییر کرده ...

قلمم برام نا شناسه ..

حتی حسی که از اون ها به من میرسه غریبس ..

تا امروز نشده بود بشینم و ساعت ها به تصویری خیره بشم که خودم خلق کردم ....

چقدر خوشبختم من ..

چقدر خدا خوبه که به من دستی داده تا دنیایی و خلق کنم که

 تنها و تنها مال من بوده و هست و خواهد بود ...

دنیایی که تصویر ها و چهره هاش موندگارن ..

ادای موندن و حرف ازل تا به ابد رو به میون نمیارن ..

اما می مونن

بودن هستن و خواهند موند

 

 

 

پ . ن : خورشید توی پاییز چه معصوم میشه ...

پ . ن : دستم داره از دست زندگی رها میشه ...

پ . ن : چه ساده گفتم برو .... چه ساده رفتی ... هه

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 11 توسط ساناز| |


Design By : Night Skin