خط خطی های یک تصویر گر
حس می کنم روز به روز دارم از زندگی دور میشم ... زندگی شاید داره دور میشه از تپش های قلب من .. دنبال یه دریچه می گردم تو دیوار تنگ و تاریک این دنیا .... دریچه ای که راه پرواز من باشه ... داره روز به روز نگاهم به دنیا تغییر می کنه داره روز به روز بیشتر از دیروز ها تاریکی ها به تارو پودم نفوذ میکنن .. نمی دونم جمله ی بالا رو درست گفتم .. ؟ خلاصش اینه که نابودم ... نابوده نابود .... بارون از ابرا سبک تر می پره ... پ . ن : من برای تو میخونم... اصلا حوصلت و ندارم !! حالم به هم خورد از این همه ناله ... کجاست بارون ... کجاست نفس .. کجاست حس خوب دوست داشتن ... داشتم فکر می کردم توی این زندگی هیچ وقت یه دوست خوب نداشتم ... نمی دونم چرا ولی دوست دارم گاهی از آرزو هام بنویسم از آرزوهای شاید احمقانه ی یه دخترک بارونی ... کوچیک که بودم ... هرچند که هنوز هم بزرگ نشدم .. اون وقتا که انگشت دونه ی جعبه ی خیاطی مامان لیوانی بود نقره ای برای بازی من و عروسک هام همون روزا آرزو داشتم جراح مغز بشم ... یه جراح بزرگ و معروف ... اما نشدم ... این آرزو هنوزم توی سرم چرخ میزنه گاه گاهی ... بزرگ تر که شدم دلم خواست کارگردان سینما بشم ... اونم نشدم ... تصمیم گرفتم یه نقاش بزرگ بشم ... اونم نشدم ... یه تصویر گر .... آره شاید تا یه حدودی به این آرزوم رسیدم ... بعد آرزو کردم عاشق بشم ... و آره ... عاشق شدم ... حالا عاشقم ... حالا کسی هست که من و عاشقه ... حالا آرزو دارم پرواز کنم و دور بشم از این خاک از این آب از این وطن ... هیچ وقت این خاک و وطن ندونستم ... فکر نمی کنم خاکی رو در دنیا پیدا کنم که حس وطن داشتن و به من بده ... لب تشنه مثل خورشید بی سرزمین تر از باد ... دوست دارم سفر کنم یاد بگیرم سفر کنم و باز هم یاد بگیرم زندگی کردن های آدمهای این دنیا رو ... دوست دارم یه قایق کوچیک با بادبانهای سفید داشته باشم ... دوست دارم یه باغچه ی کوچیک برای گلهام بسازم ... دوست دارم مادر بشم ... دخترم باران پسرم سبحان .. دوست دارم عاشقی های فرزندانم رو تماشا کنم .. دوست دارم یه کافه ی کوچیک خودمونی داشته باشم ... دوست دارم ... دوست دارم دوستهای خوبی داشته باشم .. دوست دارم کنار ماهی به همه ی این آرزو ها برسم ... هاه آرزو تبدیل شد به دوست داشتن ... دوست دارم بهار درد .. یوسف ... و لیندای عزیزمو حافظ و هر کسی که پا میزاره به خونه ی من و به آرزو کردن دعوت کنم هر چه دورتر شدم بیشتر دوستات میداشتم ...
هنوز از اینور دیوار...
هر جای قصه که هستی...
خاطره هاتو نگهدار.... ؟؟؟

| Design By : Night Skin |

