تبليغاتX
خط خطی های یک تصویر گر





















خط خطی های یک تصویر گر

 

     

 

      گفت :  آنچه یافت می نشود آنم آرزوست ................

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت20توسط ساناز | |

 

 

دلم می خواد خیلی بد باشم ..

نه این که خوب هستم ها .. نه ...

من کلا بدم ....

اما خوب بودن و خوب بازی می کنم ....

***

دیشب خواب یه دوست قدیمی رو دیدم ...

خواب کسی و که مدتهاست حتی بهش فکر هم نمی کنم ...

آخرین بار و یادمه

هه ...

گفت برو بابا ...

گفتم من خیلی وقته رفتم بابا ...!

این آدم من و یاد حماقت ها و بچه بازیام میندازه ..

یاد روزایی که من با دست خودم لحظه لحظه های با ارزش عمرم و دور ریختم ...

شکست نخوردم اما ...

مزه پیروزی هم بهم نچسبید ....

دیشب می گفت دلم برات تنگ شده ....

هه ...

من بی رحم هم هستم ... به شدت ...

***

من یه قطره بارونم ...

یه قطره ی کوچیک و ترسون ...

یه قطره که این همه راه و از آسمون

اومدم و اومدم و اومدم تا نشستم رو شونه های یه مرد با یه روح به رنگ روح ماهیا ....

مثل همیشه های عمرم عاشق شدم عاشق کردم ...

اما دو دوتا چهار تا های زندگی داره دستم و میکشه تا پاشم....

تا از روی شونه های مرد روح ماهی بلند شم ....

مرد روح ماهیه من هنوز عاشقه ...

من یه قطره ی بارونم ....

لب تشنه مثل خورشید ....

بی سرزمین تر از باد ....

اینبار محکمم ...

دل به باد نمیدم ...

گوش به رفتن نمیسپرم ...

چه کسی بود صدا زد سهراب ... ؟!

***

این روزها وطنمون ....

وطن ما نیاز به بالا رفتن دست های ما برای دعا داره ....

نه تیشه هایی که ما خودمون با دست خودمون به ریشه هاش بزنیم ...

ریشه هایی که شاید راست و شاید دروغ باشه ....

چه فرقی میکنه ...

وطن خاک ماست و خاک ما وطن ما ....

تنهاش نزاریم ...

که هیچ وقت تنهامون نذاشته ...

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت12توسط ساناز | |

 

 

 

هه .... !

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت20توسط ساناز | |

 

 

همه ی قصه ها از یه جایی شروع میشن ....

اما قصه ی من شروعی نداشت ....

گفتن بهم قصه ای که شروع نداشته باشه پس پایانی هم نداره ....

من گم شده بودم  ... نه بودم و نه نبودم ....

می چرخیدم و توی گیجی چرخش هام دستی ناغافل من و از چرخیدن می ربود ....

من شروع میشدم .... من قصه ای میداشتم ...

من اما به بی قصه بودن دچار بودم .....

زمانی رو به یاد میارم که مست میدویدم زیر دست نرم بارون ....

قطره قطره ی بارون و از بوسه سیراب می کردم ...

قصه ای بودم من ...

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت0توسط ساناز | |

 

۱ سال گذشت ....

همه تلاشمون و کردیم ....

حالا من برگشتم به نقطه ی شروع ....

تنهام .

+نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت10توسط ساناز | |

 

گل یخ  گل یخ    پایدار وطن همیشه ....

هه ...

 

یه روز دیگه هم گذشت ....

 

+نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت23توسط ساناز | |

 

 

کی میدونه ۳ هفته ی دیگه من توی چه حال و هوایی هستم ....

اونقدر ذهنم درگیره پوچ ترین چیزهای دنیاست که از زندگی کردن خسته شدم ....

ترجیح میدم توی تاریکی اتاق پنهان بشم و خودم رو از نگاه خودم مخفی کنم ....

کلاغ ها ...

این روز ها چقدر تعدادشون زیاد شده ...

۳ هفته ی دیگه شاید حتی با دیدن کلاغ ها هم قلبم بسوزه و قطره های احساسم

 روی صورتم جاری بشه ....

و شاید اینطور نشه ...

ما برای زندگی بازیچه های جذابی هستیم ....

وقتی صفحه اول کتاب من گنجشک نیستم ( مصطفی مستور) و باز کردم

از خوندن این جمله حرصم گرفت ...

اگه نمی تونی قواعد بازی و عوض کنی

پس خفه شو و بازی کن ... !

هه ..

 

 

****

 

 

ما خفه شده ی خدایی هستیم و بازی کردن توی خونمونه ....

هوا داره همین طوری مثل یه تونالیته ی رنگ تاریک میشه ....

چراغای خیابون ما روشن شدن ...

امروز هم داره از پس پنجره میگذره ...

روی صورتش لبخند محوی نشسته ....

امروز بیشتر تاریک بودم ....

و حالا مثل یه جغد از رسیدن شب روشنم ....

 

 *****

 

 

چقدر توی روحم پرم از سکوت و آرامش ....

عجیبه تا ۱ ساعت پیش ....

بگذریم ..

نشونه ی خوبیه ....

حس میکنم فردا من رو در آغوش گرفته ...

و لبخندش قلبم و شفاف کرده .....

 

هوا تاریک تر شد ....

 

 

+نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت21توسط ساناز | |

 

 

آخ فقط خدا میدونه ....

یعنی خدا میدونه ؟

آخ دارم خفه میشم ....

دستم و کی میگیره ....

خدا میگیره ...

کی میگیره ؟

یه روز بعد از ظهر ساعت هفت ...

خستم ...

نه خسته نیستم ....

داغونم اصلا ....

من کی بیام تو منو بخور ؟

هه ...

بزن بغل تا بیام حالیت کنم ....

اصلا میدونی چیه ؟

نمیدونم اصلا چیه ...

شب روز شب روز   شب روز شب روز شب روز

و دیگر هیچ ...

دلم دوست داره روی همه ی این زندگی به زیبایی یه شاهکار هنری بالا بیاره ...

من عقده ایم اصلا ...

من کمبودم دارم تازه ...

هه ...

من چیزمم خله ....

به تو چه ؟

شب کریسمس ...

گذشت همه ی گذشته ها ....

من زدم به سیم آخر ...

ورود به من ممنوع !

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت20توسط ساناز | |

 

 

     تو دیگه چی میگی دنیا ؟

     ......

 

 

 

 

     

 

+نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت16توسط ساناز | |

 

 

چقدر خوبه درست اونوقتی که اصلا حواست به این دنیا نیست

یکی زنگ بزنه یا اس ام اس بده ....

یکی که تو خیلی دل تنگشی اما به خودت قول دادی فراموشش کنی ....

یکی که بگه من دلم برات تنگ شده بود یا دلم هوات و کرده بود یا بگه میایی ببینمت ؟

کارت دارم

یا هر حرف دیگه ای ....

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت9توسط ساناز | |

 

 

چه سخته آدم دست از عادتهاش بکشه ...

چه سخته وقتی توی آیینه به چشمهای خودش خیره میشه باز هم دروغ زیر لبهاش زمزمه کنه ...

امروز از صبح بارون میاد " شاید هم از دیر وقت شب ...

به ظاهر زندگی در جریانه ...

به ظاهر آدم ها ی نه چندان دوست داشتنی در آمد و شدن ....

به ظاهر گنجشک های بی چاره لبریز زندگی توی آسمون می چرخند ....

یادم میاد سال قبل همین موقع ها آسمون پر از پرستو بود ....

اما ...

چه اهمیتی داره ؟

هه ...

اینم از جذابیت ها ی زندگیه ... !

زندگیه روز مرده ی بیچاره ....

رنگ ها باز به سمت تیرگی میرن ...

و دود ...

دود سیگار و ثانیه ای نفس کشیدن به همه ی عمر می ارزه ...

 

پ. ن : چقدر آدم احساس حقارت میکنه وقتی از کسی می خوای برات دعا کنه و اون آدم

با تمسخر بهت بگه مگه هنوز نفهمیدی که خدا مرده ؟!

پ. ن : کسی که صبورانه سفر میکنه " زود تر میرسه ....

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت15توسط ساناز | |

 

 

وقتی به گذشته های زندگیم نگاه میکنم چیزی به جز تصویری ساده از چند نفر نمی بینم

بقیه همه سایه هستن ...

و همه ی اون چند تصویر یا چشم هاشون بستس یا به سمت دیگه ای نگاه می کنن ....

مثل نقاشی هام ....

دوست ندارم نگاهی رو خیره به خودم ببینم ....

وقتی یه نفر این حرف و میزنه

یعنی وقتی من این حرف رو میزنم تو نباید به حرفم توجه کنی ....

باید نگاهم کنی و شاید هم  ....

 

دلم می خواد این روزها بگذره ...

بد جور زندگیم رو هواس ...

این که ندونی تکلیفت چیه ....

 

پ . ن : چطوری ؟

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت3توسط ساناز | |

1

 

 

سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت

تا که آن نغمه ی جان بخش تو از دور شنید

اندر این مزرعه ی آفت زده ی شوم حیات

شاخه ی امیدی بر خواست

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی

 بر سر شاخه ی سر سبز امید دل من

که تو کی می خوانی ....

 

این آخرین چیزی بود که بهم گفت ...

دوستی از دیروز ها ی من ....

 

پ .ن : بعد از این می خوام با اسم خودم توی این بلوگ بنویسم ...

بارونک نقابی بود تا خودم رو از خودم پنهان کنم ....

نوشته های جدید شاید تصویر تازه ای از من به شما نشون بده ....

تصویری بد ... خوب ...

قبلا معذرت می خوام از همه ی کسایی که من رو جوره دیگه ای شناختن ....

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت2توسط ساناز | |

 

 

تو پشت پرده ها پنهان نیستی ....

کارها ی ما بین ما و تو پرده می کشد ....

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت11توسط ساناز | |

 

من برگشتم

اما چیز تازه ای به همراه نیاوردم ...

من برگشتم اما خالی تر از هر زمان دیگه ای بودم ...

جنگیدم اما ...

شکستم ....

 

نه این که شکست خورده باشم ...

نه ...

شکست در من بود ....

 

صبح شادم و شب افسرده ...

صبح می خندم و شب فریاد و در آغوش می کشم ....

 

هنوز نمی دونم

هنوز نمی تونم خودم و رها کنم ....

 

باد من و به هر جایی می کشونه ....

بی سرزمین تر از باد بودم و حالا باد هم از من دوری می کنه ....

مثل قاصدکی که گیر کرده توی دستای یه بته ی خار

اشک میریزم و آزادی می خوام ...

باید پیغامی ببرم ...

باید برم

اما ...

هه ...

 

میدونی دلم برات تنگ شده ؟

نه ...

معلومه که نمی دونی ...

تو هم مثل همه ی این آدم ها سرگردون و بی خاطره شدی ...

تو هم ...

 

بهار ..

بهار ....

بهاره لعنتی ...

 

 

فریاد .

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت12توسط ساناز | |